محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4303

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بعضى ديگر گفته‌اند : به وقت وفات پنجاه و دو سال داشت . به گفتهء محمد بن عمر : هشام به وقت وفات پنجاه و چهار ساله بود . وفات وى در رصافه رخ داد . قبرش نيز آنجاست . كنيه اش ابو الوليد بود . سخن از سبب وفات هشام بن عبد الملك سالم ابو العلاء گويد : روزى هشام بن عبد الملك برون شد كه افسرده بود و اين را از چهرهء او مىشد دانست . لباسش آويخته بود عنان اسبش را رها كرده بود ، لختى برفت ، آنگاه متوجه شد و لباس خويش را فراهم آورد و عنان اسب خويش را بگرفت و به ربيع گفت : « ابرش را بخوان . » گويد : ابرش خوانده شد و هشام ميان من و ابرش روان شد . ابرش گفت : « اى امير مؤمنان ، چيزى از تو ديدم كه مرا غمين كرد . » گفت : « چه ديدى ؟ » گفت : « ديدمت به حالتى برون آمدى كه مرا غمين كرد . » گفت : « واى تو اى ابرش چگونه غمين نباشم در صورتى كه اهل دانش گفته‌اند كه من تا سى و سه روز ديگر خواهم مرد . » سالم گويد ، به خانه رفتم و در كاغذى نوشتم كه امير مؤمنان به روز فلان و فلان مىپنداشت كه پس از سى و سه روز سفر مىكند . » گويد : و چون شبى كه سى و سه روز به سر مىرسيد در رسيد ناگهان خادمى در زد و گفت : « پيش امير مؤمنان بيا و دواى درد گلو را همراه بيار . » گويد : يك بار درد گلو گرفته بود كه معالجه كرد و بهى يافت . برفتم و دوا را همراه بردم كه با آن غرغره كرد و درد سختتر شد . آنگاه آرام گرفت . هشام به من گفت : « اى سالم دردى كه داشتم كمى آرام گرفت ، پيش كسان